رستنی ها کم نیست
من و تو کم بودیم،
خشک وپژمرده و تا روی زمین خم بودیم
گفتنی ها کم نیست
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم
دیدنی ها کم نیست
من و تو کم دیدیم،
بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم
چیدنی ها کم نیست
من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق روی دار قالی بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم
خواندنی ها کم نیست
من وتو کم خواندیم
من و تو ساده ترین شکل سرودن را درمعبر باد ، با دهانی بسته واماندیم
من وتو
خم نه و
در هم نه و
کم هم نه
می باید با هم باشیم
من و تو حق داریم
در شب این جنبش نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم
که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم
يك نفر هيچ نبود آمد و لنگر انداخت دل من رود نبود آمد و با دريا ساخت
يك نفر مختصر و ساده كه انگار "1"است هيبت هيچ هزار اين يك تك را نشكست
يك نفر بود ولي جاي همه تنها بود نم نمي داشت كه طغياني هفت دريا بود
يك اشاره به دل ثانيه شد مختصري باز كرد از لب هر ثانيه يك لب شكري
پاي اين قصه از امروز به يك ماه كشيد. ماه لرزيد در اشگ من و يك راه كشيد
راه با جاذبه همدست شد و عاطل ماند يك نفر نه ،من شاعر (كه فقط عاقل ماند ( ! ! !
الغرض كم كم از اين پيله پريدن مي خواست دور باطل همگي زخم دريدن مي خواست
يك نفرگفت چنان گفت كه دل باور كرد پيله سوراخ نكرده هوس شهپر كرد
يك نفر هيچ نبود آمد و لنگر انداخت آمد و رود بهم ريخت تب دريا ساخت
يك نفر هيچ نبود آمدو كم كم شد محو عقل نحوي گرهي خورد از اين گيجي نحو
-آب دريا شتكي زد . نه كه در خوابم ؟نه. صورتش را به چكي زد . نه كه در خوابم ؟نه.
-چشم بردار از اين قافله ي غوغايي دست بردار از اين فاصله ي رو يايي
*******
يك نفراز نفسش "بوي كسي مي آمد " كه بهشت از هوسش ملتمسي مي آمد
بيخودي موج به هم مي زد و دريا دريا غزل انگار مرا مي طلبيد از هر جا
عاشقي امر به : تسخيردلم - صادر كرد بر ملا مي شدم از سيطره ي مو لانا
گوئيا حضرت داود (ع)غزلخواني داشت كه زمين چرخ زنان داده كلاهش به هوا
آن همه "ما"و "من "و "تو"به دل شعر و غزل كرك و پر ريخت در اين محشر بي صور و سرا
يك نفربا دل خود قفل زمان وا مي كرد آسمان سجده بر اين قامت معنا مي كرد
يك نفرهيچ نبود و همه ي تنها بود نم نمي داشت كه طغياني هفت دريا بود
الغرض قصه نه يك روز و نه يك ماه كشيد... ماه لرزيد در اشگ من و يك راه كشيد
راه ديدم كه همان يك نفر مذكور است ناخدائي به خدائي خودش مستور است
بوي خاك از قدم تند زمان ميشنوم!
شوق ديدار توام هست،
چه باك
به نشيب آمدم اينك ز فراز،
به تو نزديك ترم، ميدانم.
يك دو روزي ديگر،
از همين شاخه لرزان حيات،
پركشان سوي تو ميآيم باز.
دوستت دارم،
بسيار،
هنوز... !
گریه کــ ـردی...
گریه کــ ــردم...
آسمــ ــان هم گریه کـــرد ....
تو برای خود گریــ ـه کردی...
شاید هــ ــم برای من...
من برای تـــ ـو گریه کردم...
شاید هم برای خـــ ـودم....
آسمــ ـان برای چی گـ ــریه کرد؟ !....
برای من
یا
بـــ ـرای تو؟...
برای لحظه های تنــ ـهایی من
یا برای بی قراری های تــ ـو؟...
برای دل شکسته ی من
یا برای دل زندانی تــ ـو؟...
مهم نیست...مهم نیست برای چی گریــ ــه کرد..!!!
مهم اینــــ ـه که
گریه کــ ـردی ...گریـــ ـه کردم... آسمـ ــان هم گریه کرد ... !!!!
کاش می دانستی
من سکوتم حرف است
حرف هایم حرف است
خنده هایم حرف است
کاش می دانستی
می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم
کاش می دانستی
کاش می فهمیدی
کاش و صد کاش نمی ترسیدی
که مبادا دل من پیش دلت گیر کند
یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند
من کمی زودتر از خیلی دیر
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد
تو نترس
سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد
کاش می دانستی
چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت
در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست
تازه خواهی فهمید
مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست.
پشت این نقاب خنده ـ پشت این نگاه شاد
چهره خموش دختر دیگریست
دختر دیگری که سالهای سال
در سکوت و انزوای محض
بی امید ـ بی امید ـ بی امید زیسته
دختر دیگری که پشت این نقاب خنده هر زمان به هر بهانه
با تمام قلب خود گریسته
دختر دیگری نشسته پشت این نگاه شاد
دختر دیگری که روی شانه های خسته اش
کوهی از شکنجه های نا رواست
دختر دیگری که دیدگان او
قصه گوی غصه های بی صداست
پشت این نقاب خنده بانگ تازیانه می رسد به گوش
صبر صبر صبر صبر
وز شیارهای سرخ خون تازه می چکد همیشه
روی گونه های این تکیده خموش
دختر دیگری نشسته پشت این نقاب خنده
با دل فشرده در میان مشت
خنجری نشسته در میان سینه
خنجری شکسته در میان پشت
کاش می شد این نگاه غوطه ور میان اشک را
بر جهان دیگری نثار کرد
کاش می شد این دل فشرده را بی بهانه تر از تمام سکه های قلب
زیر آسمان دیگری قمار کرد
کاش می شد از میان این ستارگان کور
سوی کهکشان دیگری فرار کرد
با که گویم این سخن که درد دیگریست
از مصاف خود گریختن
وینهمه نیرنگ گونه گونه را
مثل آب خوش به کام خویش ریختن
ای کرانه های جاودانه ناپدید این شکسته صبور را
در کجا پناه می دهید؟
ای شما که دل به گفته های من سپرده اید
دختر دیگریست اینکه با شما به گفتگوست
دختر دیگری که شعرهای من
بازتاب ناله های نارسای اوست...
جایی به من بدهید
دورترین دلتنگی آدمی با من است
گفته بودم
روزی باران دریا را خیس خواهد کرد
و تلخ ترین روز ماه خواهدرسید
و تلخ ترین تبخیر
آسمان را سیاه خواهد کرد
جایی به من بدهید
تمام دلتنگی آسمان با من است
گفته بودم
شبی ماه آب خواهد شد
و زمین تنها خواهد مرد
جایی به من بدهید
تمام تنهایی زمین با من است
گفته بودم روزی
تمام عکس هایمان را از زندگی پس می گیریم
گفته بودم دیگر
از آسمان هواپیمایی نمی گذرد
و هیچ مسافری به جهان نمی رسد
و ما با چترهای بسته به دنیا می اییم
و با چترهای باز به خواب می رویم
جایی به من بدهید
