پشت این نقاب خنده ـ پشت این نگاه شاد
چهره خموش دختر دیگریست
دختر دیگری که سالهای سال
در سکوت و انزوای محض
بی امید ـ بی امید ـ بی امید زیسته
دختر دیگری که پشت این نقاب خنده هر زمان به هر بهانه
با تمام قلب خود گریسته
دختر دیگری نشسته پشت این نگاه شاد
دختر دیگری که روی شانه های خسته اش
کوهی از شکنجه های نا رواست
دختر دیگری که دیدگان او
قصه گوی غصه های بی صداست
پشت این نقاب خنده بانگ تازیانه می رسد به گوش
صبر صبر صبر صبر
وز شیارهای سرخ خون تازه می چکد همیشه
روی گونه های این تکیده خموش
دختر دیگری نشسته پشت این نقاب خنده
با دل فشرده در میان مشت
خنجری نشسته در میان سینه
خنجری شکسته در میان پشت
کاش می شد این نگاه غوطه ور میان اشک را
بر جهان دیگری نثار کرد
کاش می شد این دل فشرده را بی بهانه تر از تمام سکه های قلب
زیر آسمان دیگری قمار کرد
کاش می شد از میان این ستارگان کور
سوی کهکشان دیگری فرار کرد
با که گویم این سخن که درد دیگریست
از مصاف خود گریختن
وینهمه نیرنگ گونه گونه را
مثل آب خوش به کام خویش ریختن
ای کرانه های جاودانه ناپدید این شکسته صبور را
در کجا پناه می دهید؟
ای شما که دل به گفته های من سپرده اید
دختر دیگریست اینکه با شما به گفتگوست
دختر دیگری که شعرهای من
بازتاب ناله های نارسای اوست...


