يك نفر هيچ نبود آمد و لنگر انداخت دل من رود نبود آمد و با دريا ساخت
يك نفر مختصر و ساده كه انگار "1"است هيبت هيچ هزار اين يك تك را نشكست
يك نفر بود ولي جاي همه تنها بود نم نمي داشت كه طغياني هفت دريا بود
يك اشاره به دل ثانيه شد مختصري باز كرد از لب هر ثانيه يك لب شكري
پاي اين قصه از امروز به يك ماه كشيد. ماه لرزيد در اشگ من و يك راه كشيد
راه با جاذبه همدست شد و عاطل ماند يك نفر نه ،من شاعر (كه فقط عاقل ماند ( ! ! !
الغرض كم كم از اين پيله پريدن مي خواست دور باطل همگي زخم دريدن مي خواست
يك نفرگفت چنان گفت كه دل باور كرد پيله سوراخ نكرده هوس شهپر كرد
يك نفر هيچ نبود آمد و لنگر انداخت آمد و رود بهم ريخت تب دريا ساخت
يك نفر هيچ نبود آمدو كم كم شد محو عقل نحوي گرهي خورد از اين گيجي نحو
-آب دريا شتكي زد . نه كه در خوابم ؟نه. صورتش را به چكي زد . نه كه در خوابم ؟نه.
-چشم بردار از اين قافله ي غوغايي دست بردار از اين فاصله ي رو يايي
*******
يك نفراز نفسش "بوي كسي مي آمد " كه بهشت از هوسش ملتمسي مي آمد
بيخودي موج به هم مي زد و دريا دريا غزل انگار مرا مي طلبيد از هر جا
عاشقي امر به : تسخيردلم - صادر كرد بر ملا مي شدم از سيطره ي مو لانا
گوئيا حضرت داود (ع)غزلخواني داشت كه زمين چرخ زنان داده كلاهش به هوا
آن همه "ما"و "من "و "تو"به دل شعر و غزل كرك و پر ريخت در اين محشر بي صور و سرا
يك نفربا دل خود قفل زمان وا مي كرد آسمان سجده بر اين قامت معنا مي كرد
يك نفرهيچ نبود و همه ي تنها بود نم نمي داشت كه طغياني هفت دريا بود
الغرض قصه نه يك روز و نه يك ماه كشيد... ماه لرزيد در اشگ من و يك راه كشيد
راه ديدم كه همان يك نفر مذكور است ناخدائي به خدائي خودش مستور است

